تبليغاتX
یادداشت های یک زن
من..

پاسخی برای چشم های دیوانه ات ندارم!

جز این سه تار بزرگ...

که با تازیانه ی تو

دریا از آن می بارد!

لازم نیست چیزی بگویی

فقط..

به این موج های قهوه ای گوش کن!

افشین شاهرودی

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آبان1388ساعت 1:7 بعد از ظهر  توسط یک زن | 
آواز این روزهای من....

تو رو دوست دارم

مثل حس نجیب خاک غریب

تو رو دوست دارم

مثل عطر شکوفه های سیب

تو رو دوست دارم عجیب

تو رو دوست دارم زیاد

چطو پس دلت میاد منو تنهام  بذاری...

 

تو رو دوست دارم

مثل لحظه خواب ستاره ها

تو رو دوست دارم

مثل حس غروب دوباره ها

تو رو دوست دارم

مثل حس دوباره تولدت

تو رو دوست دارم

وقتی میگذری همیشه از خودت...

تو رو دوست دارم

مثل دلتنگیای وقت سفر

تو رو دوست دارم

مثل حس لطیف وقت سحر

مثل کودکی تو رو

 بغلت میگیرمو...

این دل غریبمو

با تو میسپرم به خاک...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 آبان1388ساعت 1:52 بعد از ظهر  توسط یک زن | 
می پرسند...

دلت براش تنگ نشده؟!!

دلتنگی... واژه غریبی ست برای من!

من...

اما

س

ن

گ

شده ام!

 

+ نوشته شده در  جمعه 10 مهر1388ساعت 4:55 بعد از ظهر  توسط یک زن | 
همیشه اینجوری بودم

وقتی خطایی ازم سر میزد، چند دقیقه ای بیشتر طول نمی کشید که یه بلایی سرم می اومد..آدم تاوان پس بده ای بودم...!!!

یهو انگشتم لای در گیر می کرد... سرم محکم می خورد به در...دستم می سوخت...زانوم بومبی می خورد به تیزی میز...و وقتی هیچ کدام نمیتوانست اتفاق بیفتد به ناچار زبانم را دندانم گاز میگرفت!!!!

 

حالا دلم واسه اونوقتا تنگ شده!

غیبت می کنم... دل میشکنم...کله شقی میکنم...بدجنس بازی در میارم... میبینم و رد میشوم!

ولی دیگه هیچی نمیشه!

این که هیچی نمیشه درد ماندگارتری دارد انگار ...

 بعد با خودت فکر می کنی که این... تاوان کدام اشتباه بزرگت بوده که حساب و کتابش را به دنیای دیگری موکول کرده اند!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 4 مهر1388ساعت 6:31 بعد از ظهر  توسط یک زن | 

یادم باشد
حالت که بهتر شد برایت بگویم که من باور دارم که کسی که دوستمان داشته است ...
یا ما گمان کرده ایم که دوستمان دارد ...
یا خودش زمانی فکر می کرده است که دوستمان دارد، هر گونه حقی دارد که ما را دیگر دوست نداشته باشد.
از همین لحظه. نمی شود دوست داشتن را از دیگری به واسطه ی تاریخ و قانون و منطق خواست،
یا او را به ادامه دادن چیزی که تداوم ندارد؛
لابد ندارد که ندارد؛ محکوم کرد.
نمی توان دیگری را در محکمه ی عشقی که در ما هنوز زنده است و در او نه،
با قاضی و دادستان و دادنامه قضاوت کرد.
این درد، این آسیب، این وانهادگی که در توست، از توست.
نه از دیگری.
نگاه کن ...
اگر دیگری ما را دوست ندارد؛ یا به شکلی که ما می خواهیم یا به اندازه ی ان؛
می توان مغموم شد یا دلتنگ یا سرگشته یا ماند یا رفت ...
اما هر چیزی به جز این اگر تبدیل به حکایت مدعی و مدعا شود، نه عاشقی... که تملک طلبی است.
دوست داشتن حق نیست. انتظار نیست. مطالبه نیست. یا هست، یا نیست. همین.
وحشی است. در هوای ازاد رشد می کند ...
تا هست باید قدرشناس بودنش بود ...
و وقتش که رسید، رهایش کرد تا برود و آنجا بروید که می روید.

همه چیز فراموش می شود ... می پذیرم. ترسم از فراموش کردن آن چیزی است که خودم هستم؛ وقتی که تو نیستی.
نیستی.
گاهی می‌گویم به تلافی دل‌های شکسته دلم را شکستی...
گاهی می‌گویم بی‌خیال...
حکمتی بوده لابد که صدای دلم را نشنیدی...
زندگی که گس می‌شود دیگه نمی‌شود شیرینش  کرد...

 در راه دیگر

 نه فکر رد کردن آخرین ثانیه‌های چراغ سبز رو به موتی...
نه اصراری به رسیدن و فرار از میان جمعیت آهن‌پاره‌های دودی داری...
عاجز می‌شوی..
و باز برای هزارمین بار تکرار می‌کنی که من دست و پا بسته‌ام... حیلتی ندارم....
باور نداری؟
تباهی این همه عمر شاهدش...
و هجرانی این همه حس باعث‌ش....
گاهی هم یادت می‌رود این سخن‌های درونی...
و این کلام‌های بی‌صدای با خودی...
و زیر لب زمزمه می‌کنی: لعنت بر من! و لعنت بر من !


پ.ن

مطلبی که یکی از دوستان برایم گذاشته بود!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت 10:45 قبل از ظهر  توسط یک زن | 
از جمعه ها بدم میاد!

از جمعه هایی که  خونه باشم!

از جمعه هایی که از بیکاری بیام نت و کسی نباشه!

هیچ چراغی تو مسنجرت روشن نباشه...هیچ کس پیامی نذاشته باشه!

از انتظار برا روشن شدن چراغها هم بدم میاد!

می خواستم یه کم حرف بزنم... بر عکس روزای دیگه که حوصله حرف زدن با کسی رو نداشتم امروز هوس کرده بودم که کسی پیداش بشه...

از دوست قدیمی ام که اون سر دنیاست گرفته  تا جدیدترین همراهم که یکی دو خیابان با من فاصله داره...

ولی انگار که همه خوابند و دنیای مجازی من امروز خاموشه...!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 6 شهریور1388ساعت 1:40 بعد از ظهر  توسط یک زن | 
دستهایم را باز می کنم... به خطوط درهم و بر همش نگاهی می اندازم...

کدام خط خوشبختی مرا تضمین می کند؟

کدامش به آرزوهایم متصل می شود؟

 کدام خط است که این همه آشفتگی بر زندگیم وارد می کند و مرا از خود واقعیم می گیرد!

خدایا!

خیالات را تو آفریدی...رویا را تو به ما دادی...پس چگونه انتظار داری که بی خیالش باشم و در آن غوطه ور نشوم؟

چگونه از من می خواهی که فکر گذشته را نکنم... که اندیشه آینده را نداشته باشم؟

تو مرا معصوم نیافریدی...

و در عین حال از من می خواهی که گناه نکنم؟

آیا در آغاز خلقتم مرتکب اشتباهی شدم ؟

احساس میکنم که دارم از خودم فاصله می گیرم... فاصله ای که به قیمت خراب کردن پل های پشت سر تمام می شود!

فاصله ای که بزرگ است... !!! آنقدر بزرگ که شاید فرصتی برای بازگشت نگذارد!

 


نوشته هایم شاید تحت تاثیر گرسنگی قرار گرفته باشد!!!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 شهریور1388ساعت 11:22 قبل از ظهر  توسط یک زن | 
این روزها ذهن پریشانی دارم...وجدانم دچار عذاب شدیدی است و با عقاید متفاوتی که این روزها وارد سیستم مغزی ام می شود چانه می زند!

عقایدی که سالها از ارکان اصلی زندگیم بودند و این روزها خودشان را طور دیگری به من نشان می دهند!

چه کسی درست تر فکر می کند!!!

من از دنیای واقعیت فاصله گرفته ام...

دنیای مجازی که از طریق لمس انگشتان دستم بر صفحه کلید ایجاد می شود مرا با دنیای واقعیت فاصله انداخته است...!!

واقعیتی که دوستش ندارم!

و آدمهای این دنیای مجازی بعضیشان وابسته ام می کنند!

بعضی آنقدر مهربانند که نوشته هایت را می خوانند و به تو امید میدهند که باز هم... بنویسی!

بنویسم که چه؟!!!

که برگردم و ببینم سال گذشته دغدغه های زیباتری برای زندگی داشتم...!!!!

برگردم و ببینم آنهایی که اینهمه دلخواهم بودند دیگر نیستند!

اما با این همه ...دنیای مجازی دوستت دارم... می خواهمت...

 

و می خواهم که اندکی ار وقت روزانه ام را پر کنی!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 مرداد1388ساعت 1:27 قبل از ظهر  توسط یک زن | 
یادمان باشد زنگ تفریح دنیا همیشگی نیست / زنگ بعد حساب داریم!
+ نوشته شده در  سه شنبه 13 مرداد1388ساعت 3:50 بعد از ظهر  توسط یک زن | 
زندگي شگفت انگيز است فقط اگربدانيد که چطور زندگي کنيد

مهم اين نيست که قشنگ باشي ، قشنگ اين است که مهم باشي! حتي براي يک نفر

مهم نيست شير باشي يا آهو مهم اين است با تمام توان شروع به دويدن کني
كوچك باش و عاشق.. كه عشق مي داند آئين بزرگ كردنت را

بگذارعشق خاصيت تو باشد نه رابطه خاص تو باکسي

موفقيت پيش رفتن است نه به نقطه ي پايان رسيدن

فرقى نمي كند گودال آب كوچكى باشى يا درياى بيكران. زلال كه باشى، آسمان در
توست!

باز هم برگرفته از جایی...

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 مرداد1388ساعت 10:8 قبل از ظهر  توسط یک زن | 
بابا...

وقتی که خیلی کلافم...

وقتی احساس بیچارگی مطلق می کنم...

وقتی حس بدبختی مثل خوره به تمام اعضای بدنم رسوخ میکنه...

وقتی از شدت عصبانیت، نفس کشیدن برام سخت ترین کار دنیا می شه!

وقتی که سرگردونم و نمی تونم تصمیم درستی بگیرم...

وقتی که خیلی تنهام...

به یاد تو می افتم... به یاد تو که هر ثانیه  بودنت ... ساعتها  به من آرامش میداد...!

تویی که قاطعیت کلامت، تمام دو دلیها رو از من دور می کرد!

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 مرداد1388ساعت 8:18 قبل از ظهر  توسط یک زن | 
ادامه پست  قبل:

»میگوید: «مرا برای چه میخواهی؟»


سوال جالبی است. برای چه میخواهمش؟ برای چه دوستش دارم؟ راستی چرا عین .... پاسوخته دنبالش میدوم و میدوم تا از دو پا فلج شوم؟...

نمیدانم... برای این که کم نیاورده باشم، با بدجنسی میگویم: «میخواهم ایده به من بدهی!» میخندد که: «استفاده ی ابزاری از عشق؟»

نه... استفاده ی ابزاری از تو، برای این که بتوانم بنویسم... وقتی نیستی و وقتی قهری... نوشتنم نمیآید. حوصله ندارم. تنها کاری که ازم برمیآید، این است که پاچه ی این و آن را بگیرم و سربه سرشان بگذارم...

اما وقتی هستی... دنیا طور دیگری است. انگار با همه مهربان میشوم... همه را دوست دارم – حسودی نکن – اینطوری فقط تو را دوست دارم... تو را که همه ی کتابهای دنیا را خوانده ای... از همه جا خبر داری ... و با هر کلمه و واژه ات ذوق زده ام میکنی...  پس چرا دوستت نداشته باشم؟

دوست ندارد با کسی مقایسه ام کند... چرا... نمیدانم؟

ولی ... چرا... این هم یک جور سلیقه است. پسرک حسود... نمیخواهد پام را جای پای کسی بگذارم... دست من نیست. گاه بی آن که بخواهم، اینطوری میشود، اینطوری میشوم... اینطوری مینویسم... اینطوری دوست دارم و به هیچ تنابنده ای هم حساب پس نمیدهم.

از هیچکس نمیترسم. ترس ندارد... آدم یا دلی دارد که به گرو بگذارد، یا نه... سنگی در درون سینه اش...

نه... بدجنسی است...خیلی بدجنسی است... آره... از واژه ی «بدجنس» خوشم میاید... تعریف دیگری نیست... بلد نیستم تعریفش کنم... که کاراکترش را نشان بدهم.

اینها را نوشتم، تا بگویم چه خوب که دوباره آشتی کرده است، والا مجبور بودم بنویسم: «لامصب... آرام بگیر تا بتوانم فراموشت کنم!» نه... نه... نمیخواهم دیگر این چند واژه ی زشت را پشت سر هم ردیف کنم... تا دوستم دارد، خوشگلم... خیال میکنم خیلی خوشگلم... خیلیها همین را میگویند... بهتر از این نمیشود... میشود؟ نه... نه... نمیشود... اصلا نمیشود... ابدا نمیشود...

اه... چقدر این مرد بدجنس است

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 مرداد1388ساعت 10:28 بعد از ظهر  توسط یک زن | 


وقتی دوستم دارد و از من دلخور نیست و قهر نیست و از دستم کلافه نیست، خیلی خوشگل میشوم. چشمهام برق میزنند، موهام خوشرنگ تر میشوند و به قول دکترم... پوستم...شفاف و براق...
اما وقتی قهر است و دلخور است و با من بد تا میکند، قیافه ام عینهو بزمجه میشود؛ بدترکیب و بیمزه.
وقتی خوشگلم – همان زمان که دوستم دارد – انگار لبخندم طور دیگری است، نگاهم طور دیگری است و مردها در خیابان به خیال این که لبخندم برای آنهاست، برای خودشان کیسه میدوزند؛ من اما اصلا نمیبینمشان... با خودم هستم و با همین مردی که دوباره با هم آشتی کرده ایم و کلی نازش را کشیده ام، تا آشتی کرده است. لامصب خیلی ناز دارد.

آخر کجای دنیا زنها ناز مردها را میکشند که این مرد این همه ناز دارد؟... مهم نیست. مهم این است که بالاخره آشتی کردیم و دوباره دوست شدیم...

با این همه خیلی بدجنس است، یک قلم بدجنس ِ بدجنس... بدجنس مطلق... پر از خرده شیشه و خاک اره... عیب ندارد... ناز و مامانی و لوس... بالاخره مردی که میتواند زنی مثل مرا دوست داشته باشد، لابد مرد جالبی است.

من همیشه فکر میکردم که دوست داشتن هنر است. هر کسی نمیتواند دوست بدارد. برای دوست داشتن باید خیلی هنرها داشت.
منظورم اصلا این لوسبازیهایی نیست که برای لحظه ای کف میکند و بعد... فس... باد و بروتش در میرود. نه... عشق باید یک جوری باشد که نیست و آدم باید سالها بگردد تا کسی را پیدا کند که این همه ناز باشد و این همه لوس باشد و این همه آدم را دوست داشته باشد...
باید خیلی آتش پاره باشد که بتواند دل مرا – دل منی را که هیچکس را آدم حساب نمیکنم – ببرد و بردارد و در برود و با هیچ ترفندی نتوانی پسش بگیری.

بیخود که نمینویسم بدجنس است. در بدجنسی لنگه ندارد و من اصلا نمیدانم... هیچ چیز نمیدانم

این نوشته را از جایی برگرفتم...

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 مرداد1388ساعت 12:57 بعد از ظهر  توسط یک زن | 
مهم این نیست که شما به چه کسی رای می دهید! مهم این است که چه کسی رای شما را می شمارد!

استالین

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 تیر1388ساعت 4:53 بعد از ظهر  توسط یک زن | 
 

رمان به یاد یک پرنسس مرده:

-ما در دایره ای از اجبار مختار هستیم.

-مهم نیست چه کسی راست می گوید، مهم این است که چه کسی قویتر است!

-شجاعت واقعی در حقیقت بینی است.

رمان بر باد رفته:

-دنیا عملا می تواند همه چیز را ببخشد ، غیر از مردمی را که سرشان به کار خودشان است!

-مردها وقتی بیمار بودند خیلی آسان به دست می آمدند، درست مثل هلوهای رسیده ای که وقتی به آرامی درختها را تکان می دادی توی دستت می افتادند!

- این روزها در خود احتیاج کمتری به درستکاری می دید ، و هر قدر که بیشتر این ارزش را زیر پا می گذاشت ، وجود آن را در دیگران با اهمیت تر تلقی می کرد!

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 تیر1388ساعت 12:15 بعد از ظهر  توسط یک زن | 
خاطراتم را مرور می کنم...

و روزهای سبز و شادی که داشتیم...

وهیاهوی خیابانهایی که همه به سبز ختم می شدند !

و مردمی که انگار سالها از هم دور بوده اند و حالا بعد از مدتها همدیگر را می دیدند!!

به دختر چهار ساله ام که روبان سبزش را از پنجره به بیرون تاب می داد و با لحن کودکانه اش فریاد می زد" موسبی"

احساس می کنم سالهاست که از آن دوران می گذرد...و شاید هم رویایی بیش نبود...!

 

و می اندیشم به ندا!!

به دختری از دهه شصت که شاید  چهار سال از من کوچکتر بود...!!

و به چشمان سیاهش!!

این روزها به اندازه تمام زندگیم

دلتنگم! 

 

+ نوشته شده در  شنبه 6 تیر1388ساعت 3:0 بعد از ظهر  توسط یک زن | 
تصمیم دارم زندگی کنم...

اما نه در واقعیت...

در توهم!!!

 توهم زندگی در جامعه ای آزاد...!!!

توهم تحقق آرزوهای انسانی...

توهم مردم سالاری!

همچون رهبرم...و رییس جمهور منتخب رهبرم...!

فارغ از تمام دنیا!

در خوابی رویایی و زیبا!!

+ نوشته شده در  جمعه 29 خرداد1388ساعت 3:50 بعد از ظهر  توسط یک زن | 
خسته ام..

خسته تر از همیشه...

مدتهاست که نمی نویسم!

حوصله اش را ندارم... هی دنبال حروف بگردی روی صفحه کیبورد...!

اشتباه تایپ می کنم...

ولی الان با تمام بی حوصلگیهایم... می خواهم فریاد بزنم...!!!!

رای بدهید...

لطفا رای بدهید...

تا تمام این کابوسهای شوم پایان پذیرند...

تا بی هویت ها.... و بی فرهنگ هایی که  همانند بی سوادان سخن می گویند ...رییس جمهور شما نشوند...!

سبز باشید و سبز بیندیشید!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 خرداد1388ساعت 4:57 بعد از ظهر  توسط یک زن | 
سی ساله ها از رئیس جمهور هدیه می گیرند!!!

چه افتخار بزرگی!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 بهمن1387ساعت 11:50 قبل از ظهر  توسط یک زن | 
تو زبان دل ندانی

چه کنم؟!؟

وگرنه با تو

به نگاه گفتم آن را

که به لب ادا نکردم...


برخی مرا با عشق خود آزردند...

و برخی با کینه خویش خشمگینم ساختند!

و گروهی با زهر عشق نان روزانه ام را زهرآگین کردند...

و گروهی دیگر شدنگ کینه در جام باده ام ریختند!

اما...

آنکه بیش از همه مرا آزرد...

بیش از همه رنجم داد و نومیدم کرد!

هرگز به من کینه نورزید

و هرگز نیز دوستم نداشت...

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 دی1387ساعت 12:33 بعد از ظهر  توسط یک زن | 
سال ۸۰ که فارغ التحصیل شدیم ، تو جشن پایان تحصیلات ، دخترای کلاس برای هر کدوم از پسرا،  اسم یه  فیلم رو انتخاب کردند!!!

طبق یه مدل کاملا کلیشه ای!!!

یادمه اسم یکیشون رو گذاشتیم " شیدا" چون همه می دونستند خیلی عاشق و شیداست!!

یکی دیگه شد " آواز قو" ... هم صدای خوبی داشت ، هم قیافش شبیه قو بود...! از اون تریپ پسرایی که خیلی خوشگلن !! ولی حسابی نچسبن!!

یه پسر درس خون بچه مثبت هم داشتیم که شد " قلب یخی" ... از اونایی بود که  واسه هیچ دختری تره خورد نمی کرد!!

.........................................................

حالا ...جناب همسر چن وقتیه که شده قلب یخی... و زندگیم هم شده ...زندگی یخی!!!

...مهم نیست با چه حسی ازدواج می کنین!؟

 حس صد در صد عاشقی... حس بی تفاوتی... حس یه دوست داشتن ساده...یا حتی حس تنفر!!!

مهم اینه که تو زندگی

قدرتمند باشید ... 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 دی1387ساعت 1:42 بعد از ظهر  توسط یک زن | 
کم کم دارد فرا می رسد...

سی سالگی من!

با آرزوهایی که می خواستم و به دست آوردم...!

و  آرزوهایی که می خواستم و به دستم نیامد...

وقتی که سی ساله میشوی... انگار باید کمی ... فقط کمی... متفاوت شوی!!

کمی خانم تر... اندکی با گذشت تر...مهربان تر...دلسوزتر...و بسیار وفادارتر!!!

ولی انگار همه چیز برعکس پیش می رود...

شاید اینهایی که نوشتم تو چهل سالگی مهم تر باشند...!!! چهل سالگی من!!!

فرصتی که اگر داشته باشم...اگر برایم مقدر شده باشد...دوست دارم به آن بخش آرزوهای دست نیافته بپردازم...

دوست دارم مهربان تر از همیشه باشم...!!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 30 آذر1387ساعت 11:12 قبل از ظهر  توسط یک زن | 
تلفن همراه مشترک مورد نظر خاموش می باشد!!

خیلی وقته که خاموشه!! نزدیک به ده ماهه که مبایل بابا خاموشه!

هر وقت  دلم براش تنگ می شد ... زنگ می زدم به مبایلش...هنوز هم زنگ می زنم...ولی ...خاموشه!!

گاهی براش اس ام اس می زنم:" کجایی بابا"

پیغامم نمیره!!

دلم برات تنگ شده بابا!

من برگشتم ایران...اومدیم تو خونمون...خونه ای که تو اصرار کردی بخریمش...!!

من برگشتم...ولی تو نیستی!

دلم برای صدات تنگ شده! صدایی که همیشه به من انرژی می داد... صدایی که همیشه شادم میکرد!!

حالا...

من...  زندگی میکنم...نفس می کشم... راه میروم...آب می خورم...!

ولی ... تو... خاموشی بابا!


نظرات یک پدر در وبلاگ پسر از دست رفته اش(محسن رسول اف)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 آبان1387ساعت 10:24 قبل از ظهر  توسط یک زن | 
روزی

کسی

در زمانی دور

توی دانشکده ای

روی دسته نیمکت کلاسی

نوشته بود:

دوستت دارم!!!

هر کسی می نشست آنجا

خیال میکرد ....

 

 

"حقیقت مانند آیینه ایست که روزی یا شبی از آسمان بر زمین افتاد و تکه تکه شد! هر کسی تکه ای از

آن را برداشت و گمان کرد که آن تمامی حقیقت است...!!"

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 مهر1387ساعت 1:7 بعد از ظهر  توسط یک زن | 
بازگشت به ایران ...

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 مرداد1387ساعت 10:50 قبل از ظهر  توسط یک زن | 
همیشه خوب می میرد...

همیشه سبز می خشکد...

همیشه ساده می بازد...

...

+ نوشته شده در  جمعه 24 خرداد1387ساعت 2:8 بعد از ظهر  توسط یک زن | 
حالیا معجزه باران را باور کن

و سخاوت را در چشم چمن زار ببین

و محبت را در روح نسیم

که در این کوچه تنگ

با همین دست تهی

روز میلاد اقاقیها را جشن می گیرد!

خاک جان یافته است

تو چرا سنگ شدی؟

تو چرا این همه دلتنگ شدی؟

باز کن پنجره ها را

و بهاران را

باور کن

فریدون مشیری

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 خرداد1387ساعت 12:45 بعد از ظهر  توسط یک زن | 
وارد رستوران می شویم... جایی که اطمینان دارم غذاها، همه  از نوع حلال درست می شوند...

هوا به شدت گرم شده...عرق پیشانیم را پاک میکنم...میز روبرویم خانمی با لباسی نصفه نیمه که کمتر از یک سوم بدنش را پوشانده است ، به من ، روسری ، و لباس استین بلند و پوشیده ام با حالتی شگفت زده نگاه می کند... احساس می کنم و فکر میکنم دلش... به حالم... میسوزد!

سرم را کمی میچرخانم تا از سنگینی نگاهش دور باشم...

هوای گرم وادارم میکند خودم را با چیزی باد بزنم... ولی ترجیح میدهم که اینکار را نکنم...

به حجاب اعتقاد دارم... با تمام سختیهایش...هر چند خیلیها از آن فراری باشند...

شاید ... این راه... راه درست تری باشد...

و شاید هم... ما... از دسته از آدمها هستیم که نه دنیا را داریم نه آخرت را...

روزی که شاید خیلی نزدیک باشد ... خواهم فهمید...

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 4:18 بعد از ظهر  توسط یک زن | 
ببخش مرا...

در مقابل تو همیشه کم آورده ام...

نمی شود گاهی ... فقط گاهی... آن آدم درجه یک بچه مثبت نباشی؟

حالا ... چند وقتی است ...

از سادگی

 خوبی

و  صبوریهایت زده شده ام...

...............................................................................................

 بگذار دنیا چرخ خودش را بزند...

تو همیشه آسمانی باش !

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 20 اردیبهشت1387ساعت 7:21 بعد از ظهر  توسط یک زن | 
هنوز هم دست از سر گوگل برنداشتم...

همیشه... هر روز سرچ میکردم ... دیابت... تغذیه در دیابت ...عوارض دیابت...و هزارتا چیز دیگه که این مرض لعنتی رو توضیح میداد...

خیالم راحت میشد که خوب... فقط بابای من نیست که دیابت داره...میلیونها نفر تو دنیا از این بیماری رنج می برند!

و چه خیال عبثی!

امروز هم سرچ کردم...

کما در دیابت!

و بعد تموم اون لحظه های یک ماه انتظار، امیدواریهای الکی، و دعاهایی که هیچ کدوم برآورده نشدند... جلوی چشمم اومد!

روزهایی که بابا در کما بود...

یکی نوشته بود دیابت تا کور نکنه و پاها رو قطع نکنه نمی کشه!

ولی بابای عزیز من ، حتی به اونجا هم نکشید ،  تو سن ۵۴ سالگی ، با قیافه ۹۰ سالگی رفت...

نمی دونم...

حالا سرچ می کنم...

جهان پس از مرگ

سرچ می کنم...

زندگی ارواح!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت 11:8 قبل از ظهر  توسط یک زن |