وقتی زیاد می نویسی اینجا یعنی حالت خوب نیست. وقتی نمی نویسی اصلا یعنی حالت بد است...
+
نوشته شده در
89/05/07ساعت توسط یک زن
دلش می خواست عاشق باشد....دلش هوای یک دوست داشتن ناب و خالص را کرده بود
از آن دوست داشتن های پدر در بیار
از آن رابطه هایی که دمار از روزگارت در می آورند
دلش می خواست دلش را بسپرد دست باد
هر چه بادا باد
دلش خیلی پاک بود...خیلی ساده بود....
دلش می خواست عاشق باشد....ساده بود...ساده
+
نوشته شده در
89/04/07ساعت توسط یک زن
|
وقتی بچه ها بزرگ می شوند زندگی ات تغییر می کند این تغییر به طور عام معنای گسترده ای ندارد به طور خاص یعنی اینکه دیگر نمی توانی شبکه های ممنوعه را با خیال راحت ببینی. یعنی درست در آن لحظه حساس بفرستی اش برود یک خودکار از اتاق بغلی بیاورد و بعد بفهمی آن قدر بزرگ شده است که توی چشمانت زل می زند و می گوید من هم می خواهم ببینم. این یعنی اینکه می نشینی و همه کانال هارا قفل می کنی. یا اینکه نمی توانی همچین درست و حسابی خستگی را از تن آقای خانه دربیاوری. می آید وسط ماجرا پاچه ات را می گیرد که حواستان باشد من اینجام. خلاصه اینکه زندگی رنگ و بویش عوض می شود. ماهیت ش فرق می کند. می شوی درست عین مادر خودت. و زنجیره را ادامه می دهی. همان زنجیره ای که توی کتاب علوم خواندیم و که یک سلول چگونه شکل می گرفت و در آخر دوباره به خاک بر می گشت. اصلا همه زندگی همین است. همین قصه تکراری. فردا پس فردا هم که عاشق شد باز هم می شوم همان مادر خودم. نصیحتش می کنم که این مسخره بازی ها برای کسی نان نداشته. می زنم توی سرش که به کسی که خودم می خواهم علاقمند شود. یا آن جوری که من می پسندم و همانی که من می خواهم باشد...اصلا شاید حسن زندگی همین است . همین تکرار زنجیر وارش.....
+
نوشته شده در
89/03/19ساعت توسط یک زن
|
پاهایم را از کفش در می آورم...می چسبانم به داشبورد ماشین...صندلی را عقب می کشم...سرم را تکیه می دهم به آن. سمت راستم ماه خوشگلی همراه ما می آید. برج میلاد هی چشمک می زند. من و ماه برج میلاد را رد می کنیم. راهی نمانده...امشب ترافیک خیابان ها را دوست دارم. کاش دیرتر به خانه برسیم!
+
نوشته شده در
89/02/29ساعت توسط یک زن
شب از نیمه گذشته است...نمی دانم عقربه ساعت کجاست؟ فکر می کنم شاید ۳ باشد شاید هم ۴؟ خب فرقی هم نمی کند...دخترم تب دارد. یک لحظه هم چشم بر هم نگذاشته ام. مچ دستم از بس که دستمال خیس را چلانده ام درد می کند. دستمال همین طور روی شکمش بالا و پایین می رود . فکر می کنم اگر تبش بالا رفت...اگر مجبور شدم ببرمش بیمارستان چه کنم. خاک بر سر من که هیچ وقت مسیرها را یاد نگرفتم. بیمارستان کودکان طالقانی را مجسم می کنم. مسیرش را توی ذهنم می کشم . از یک جایی به بعدش را بلد نیستم. لعنت به من که می ترسم. لعنت به من که از رانندگی نیمه شب توی خیابان های تهران می ترسم. لعنت به من که زود دست و پایم را گم می کنم . درجه دیجیتالی را زیر بغلش می گذارم. یک دهم یک دهم بالا می رود. بعد روی ۳۷ می ایستد و بوق می زند. خیالم راحت می شود. می نشینم همان جا . کتاب هایی که از نمایشگاه خریده ام وسط هال افتاده اند. " احتمالا گم شده ام" را ورق می زنم. حس خواندنش را ندارم. فکر می کنم... من هم احتمالا گم شده ام.
پ.ن) احتمالا گم شده ام- سارا سالار- نشر چشمه
+
نوشته شده در
89/02/24ساعت توسط یک زن
|
جاي من هيچ جا
خالي نيست
حتي در قلب غریبه ای
كه در سايه تو نشسته است
کیوان مهرگان
+
نوشته شده در
89/02/11ساعت توسط یک زن
مسنجر هم برای خودش داستانی دارد...
صفحه اش را که باز میکنی بعضی روشن اند . یعنی که خوبند. یعنی که اوضاع بر وفق مراد است. یعنی می توانی حرفی کلامی اگر داری بزنی و نگران چیزی هم نباشی .برخی روشن اند و برایت تعیین تکلیف می کنند و سردرشان پیغام می نویسند که پی ام ندین پلیز!!! که معمولا هم جایگاهی ندارند.برخی پنهانی روشن اند. مثل خورشید پشت ابر.که یعنی هستند. نفس می کشند. و اوضاع خیلی روبراه نیست و حوصله ات را ندارند. که حوصله هیچ کس را ندارند. که اگر داشتند برای تو یکی هم شده چراغ را روشن می کردند که یعنی وقتی نکردم (چراغم را روشن) یعنی راهت را بگیرو برو . یعنی روی اعصاب نباش . و بعضی خاموش اند برای همیشه . یعنی تمام. یعنی که بریده ام . یعنی که واقعیت را به مجازی ترجیح داده ام . یعنی اصلا گور بابای مسنجر. یعنی گور بابای رفیق مجازی!
پ.ن) عنوان مطلب از+
+
نوشته شده در
89/02/05ساعت توسط یک زن
|
یادت هست اولین باری که با هم بودیم خواستی لباس مشکی بلند بپوشم من اما صورتی را ترجیح دادم دستم را گرفتی دستم سرد بود آنقدر سرد که تو فکر کردی ترسیده ام . از ترس نبود می دانی که از هیجان با تو بودن بود . خواستی به بالاترین طبقه ساختمانی برویم که تو دوستش داشتی .از آنجا که آنقدر با زمین فاصله داری که حس میکنی خورشید درست مقابل پنجره اتاق تو می تابد. مقابل تو غروب می کند و نور سرخ کبودش را درست روبروی چشمان تو می گسترد. انگار که خورشید را فقط برای تو آفریده باشند. همان جا که می توانی خودت را به آرامش و سکوت شب بسپاری و رویاهایت را صبورانه در روشنای مهتاب تصور کنی . می توانی به چیدن ستاره ها بروی و طعم نسیم خنک یک شب بهاری را روی صورتت حس کنی . موهای آشفته ات را به پریشانی باد بسپاری و به کوچکی شهر خودخواهانه لبخند بزنی. آنجا که می توانستم به دور از هیاهو و غوغای اطرافم به تو پناه ببرم. و در آغوش گرم تو به زیبایی نگاهت بنگرم. آنجا که می توانستم تا آخر دنیا با تو باشم.
پ.ن) متنی بود اندر باب خیالات من
+
نوشته شده در
89/02/03ساعت توسط یک زن
|
زن ها زودتر از مردها می میرند، گرچه ارقام اداره ی آمار خلاف این را نشان می دهد، فقط مدتی طول می کشد تا خاکشان کنند.
وعده گاه شیر بلفور/ ژیل پرو
+
نوشته شده در
89/01/31ساعت توسط یک زن
تنها کسانی که با عشقشان ازدواج نمی کنند تا آخر عمر عاشق می مانند!
+
نوشته شده در
89/01/30ساعت توسط یک زن
|
می دانی چه حالی دارم وقتی دستانم توی دست های بزرگت گره می خورند .درست مثل تیکه یخی که توی آب داغ می اندازی ، دستانم توی دستانت ذوب می شوند...
پ.ن) شاید یکی از همین روزها نوشته هایم کاندیدای بهترین متن تخیلی شد!!!!! :)
+
نوشته شده در
89/01/27ساعت توسط یک زن
این روزها توی زندگی ام جای یک
دوست خالی ست. از همان دوست هایی که اطرافیانت حسرت داشتنش را بخورند. از همان آدم هایی که بی محابا نگرانت می شوند. همان هایی که وقتی حوصله هیچ کس را نداری می آیند دنبالت سوار ماشینت می کنند و بهترین روز عمرت را می سازند. از همان آدم هایی که مجبورت می کنند آواز بخوانی... فریاد بزنی ...از همانها که بدون اینکه خودت را برایشان شرح دهی تو را می فهمند . از همانها که وقتی یک روز کسل کننده را پشت سر گذاشتی زنگ می زنند و برایت آن ورِ خط تلفن آواز می خوانند تا تو قهقهه بزنی.همانها که وقتی مریضی برایت سیب پوست می گیرند و به زور میکنند توی حلقت. همانها که وقتی تب داری تا صبح بالای سرت بیدار میمانند. همانها که یهو میبرندت به یه امامزاده و ولت میکنند تا خوب آنجا زار بزنی و خودت را خالی کنی . از همانهایی که نیست.از همانهایی که نداریم...از همانهایی که هیچ کس ندارد!
پ.ن) رویایی شد...ببخشید!
+
نوشته شده در
89/01/26ساعت توسط یک زن
|
مرواریدهای سفید
در دست هایم ، وقتی قلب هنوز سرشار از امید است،
فرود می آیند.
ما یکدیگر را ترک کردیم.
من آنها را با خودم بردم
مثل یادگاری عزیزی از تو.
ظرافت جوجه تیغی- مریل باربری
+
نوشته شده در
89/01/26ساعت توسط یک زن
آنقدر میهمان داشته ام این روزها که حسابی گیج شده ام . آنقدر که راه رفته ام . پخته ام. شسته ام . سابیده ام . آنقدر که دستمال به این گوشه و آن گوشه کشیده ام . گرد گیری کرده ام . جارو کشیده ام و سرامیک ها را برق انداخته ام. بعد حالا از خستگی در نیامده میهمان بعدی توی صف زنبیل گذاشته است. عذاب وجدان دارم از اینکه تلفنش را دو روز پیش جواب نداده ام . هی با خودم فکر می کنم. هی کلنجار می روم یک جوری زنگ بزنم و خودم را بزنم به نفهمی که شماره اش را ندیده ام . بعد بگوید این هفته می خواهیم مزاحمتان بشویم . بعد من بگویم که خواهش می کنم . منزل خودتان است . بعد هم بیایند و تلپ شوند اینجا....حالم به هم می خورد از این همه نقش بازی کردن . از اینهمه دروغ . از اینکه بگویم خوشحال می شوم تشریف بیاورید. نه نمی شوم . راست و حسینی خوشحال نمیشوم. از اینکه بیایی و من همش نگران پسرت باشم که وسایل خصوصی ام را بر می دارد و تو لبخند تحویلش می دهی. از اینکه بیایی و نگران خودت باشم و تحمل تیکه هایت که تا چند ماه جای زخمشان روی روحم می مانند و بعد هی پیشرفت های درسی ات را به رخم بکشی و منتظر ایده جدید من برای آینده باشی و بدوی تا اجرایش کنی . از اینکه بیایی و نگران چشمان ه.ی.ز شوهرت باشم که خودم را چگونه جمع و جور کنم. نه هر چه فکر می کنم خوشحال نمی شوم...نه نمی شوم...
+
نوشته شده در
89/01/24ساعت توسط یک زن
|
غروب باشد... جمعه هم باشد...باران هم بیاید...دلت هم گرفته باشد...همیشه ی خدا افسرده هم باشی...توی ترافیک هم مانده باشی...محسن چاووشی هم گذاشته باشی....خودت حساب کن چه می شود.
با احترام به گنجشکهای پاییز
+
نوشته شده در
89/01/20ساعت توسط یک زن
|
این
این روزها با من است...
+
نوشته شده در
89/01/17ساعت توسط یک زن
عادت بدی داشتم وقتی خوابگاه بودم ...عادتِ نوشتنِ رویِ دیوارِ کنارِ تخت...وقتی دراز کشیده بودم...شعر هم نبود معمولا...درحدِ حالم خوب نیست...تنهام... دلم گرفته و این حرف ها. حالا اینجا ...این وبلاگ شده همان دیوارِ کنارِ تختِ خوابگاه می نویسم امروز که خوبم ...شادم... می نویسم سرخوشم....
+
نوشته شده در
89/01/14ساعت توسط یک زن
خاطرات را دور می ریزم
خیلی دور
همان جا که
آرزویش را دارم.
+
نوشته شده در
89/01/13ساعت توسط یک زن
همیشه مراقبم بودی که خطا نکنم . اشتباه نکنم. یادت که هست . حواست بود که دوست غیر همجنس نداشته باشم و به قول خودت پاک باشم. سالها برایم از مضرات عاشقی گفتی. خواستی که درس عبرت بگیرم. خواستی که طعم بدبختی عشاقِ دلباخته را بچشم . دنبال هوا و هوس نروم .اصلا توی گنجینه لغات تو چیزی به نام
عشق وجودِ خارجی نداشت. راست هم می گفتی قوم و خویش عاشق پیشه مان زندگی درب و داغانی داشتند و آن یکی ها خوشبختی از سر و کولشان بالا می رفت. ولی خب
عشق که منطق نمی شناسد. بی هوا به سراغت می آید. نمی فهمی که از کدام سوراخ سنبه(؟) ای سرو کله اش پیدا میشود. به ندرت هم که پیش می آمد( عاشقی را می گویم )حرفهایت ضدِ حال بود. می ترسیدم. از پرداختنِ به عشق می ترسیدم. حالا ولی شاکی ام از تو مامان . به خاطر تمام فرصت هایی که برای عاشقی از دست داده ام از تو گله مندم. برای اینکه اجازه ندادی آدم های اطرافم را حس کنم . نخواستی رها باشم . چارچوبی که تو برایم ساخته بودی مرا از قواعد بازی های ناجوانمردانه دنیا دور کرد . دنیا همیشه برنده بود.
دلگیرم از تو مامان....
ر.ک +
+
نوشته شده در
89/01/11ساعت توسط یک زن
|
مثل روز روشن است...
چرا باور نمی کنم؟
+
نوشته شده در
89/01/11ساعت توسط یک زن
|
وقتی که دلت بخواد از حال و هوای گرفته و عصبی این روزهات در بیای می ری سراغ کارهای بیخودی که فقط وقتتو تلف کنی . مثلا میری یه مغازه نسبتا شیک و پول حیف و میل میکنی .یه روسری اجق ووجق می خری و میذاری ورِ دلت و فکر می کنی کجا می تونی اینو رو سرِت بندازی . یا میری توی یک مغازه نسبتا شیک دیگه و یه مانتو به قیمت خون آدمیزاد بهت می اندازه و ککت هم نمی گزه . یعنی می گزه ولی به روی مبارک نمیاری . بعد میای خونه و میبینی که دلِ لامصب از گرفتگی که درنیومده هیچ عذاب وجدان خریدهای الکی غیر قابل استفاده هم اضافه شده . موسیقی گوش می کنی .... بیا با من مدارا کن .... منو ببخش اگه هنوز می خوام بت برسم ....نه ...حالت رو بدتر می کنه ... گوشت رو می سپری به سوسن خانم بلند میشی باهاش خودتو به شکل بی حالانه و شل و وارفته تکون میدی ... حالت خوب نمیشه باز . لیستِ شماره های مبایلت رو چک می کنی. حوصله هیچ کسی رو نداری . کتاب " بار هستی" از میلان کندرا رو نگاه می کنی که نیمه کاره رهاش کردی . چشماتو می بندی . می ری توی رویات . لحاف رو می کشی روی سرت . می خوابی . می میری ....
+
نوشته شده در
89/01/10ساعت توسط یک زن
|
برای بدست آوردنت نمی جنگم !
به تکّدی قلبت هم نمی آیم !
دوستت دارم ،
فارغ از داشتنت
فریبا عرب نیا
+
نوشته شده در
89/01/09ساعت توسط یک زن
می خوام رویا پردازی کنم امشب...فکر کنم که من یه نفر رو دارم. یکی که فقط و فقط مالِ منه. اشتراکی نیست.یکی که وقتی ناراحتم سرزنشم نمی کنه. راهنمای ام نمی کنه. نصیحتم نمی کنه. اشتباهاتم رو به رخم نمی کشه . غمگین نمی شه هیچ وقت. بهش بر نمی خوره. قهر نمی کنه. غیبش نمی زنه .سوال پیچم نمی کنه. وقتی میگم نه نمیگه چرا. وقتی میگم اره نمی گه واسه چی . یکی که همیشه خوبه .همیشه یه جوره. عوض نمی شه . یکی که لازم نیست چیزی رو براش شرح بدی . توضیح نمی خواد ازت. وقتی تنهایی هست . وقتی غمگینی هست . وقتی خوشحالی هست. همیشه هست. دلخور نمی شه ازت. بدی هات رو تلافی نمی کنه . خوبی هات رو از یاد نمی بره . یکی که بی نظیره...محشره...یکی که
آدمه...
نیافریدی خدا جونم؟
+
نوشته شده در
89/01/05ساعت توسط یک زن
|
دیگر چه فرقی می کند که کجا هستم... که کجا زندگی می کنم ... که کجا نفس می کشم
وقتی
همیشه تنهایم...
+
نوشته شده در
89/01/05ساعت توسط یک زن
می دونی بابا دو هفته پیش که اومدم پیشت یه موکت انداختیم و با مامان نشستیم روش . مامان قرآن هاش رو در آورد یکی داد به من یکی هم خودش ! من نخوندمش بابا می دونی چرا؟ بغض داشتم نمی شد آخه قرآن خوندنِ با بغض چه فایده داره ؟ می خواستم زار بزنم اونجا می خواستم اون سنگ رو که اسم تو روش نوشته شده رو بغل کنم ولی نتونستم. آخه همیشه مامان باهامه و به خاطر اون نمی خواستم گریه کنم. سخته بابا سخته بخواهی همیشه خودتو جلو همه محکم نشون بدی سخته بابا .سخته عزیزترین آدمِ زندگیت زیر خاک باشه . سخته تو گلوت همیشه همیشه یه غده آماده ترکیدن باشه!
سخته بدونِ تو عید بشه...سخته بدونِ تو بهار بشه...سخته...
ایده از توکای عزیز
+
نوشته شده در
88/12/25ساعت توسط یک زن
|
دیده اید بعضی مواقع می شوید آیینه ی دق؟ من دقیقا الان نمونه بارزِ آن هستم ... آن هم از نوع اورجینالش...اینقدر که افسرده ام اینقدر که خسته ام اینقدر که دست گذاشته ام زیر چانه ام و خیره شده ام به دیوار.اینقدر که زانوانم را بغل کرده ام و سرم را تکیه داده ام به آنها .هان؟ عاشقم؟ نه عاشق نیستم ."
دیری ست قلبِ من از عاشقی سیر است ."اما گمان کنم دچارِ یأس فلسفی چیزی شده ام .از همان ها که یهو گیر می دهی به همه چی و خلاصه کل کائنات را زیر سوال می بری. که چرا و برای چه و چگونه و چطور و اینجور اراجیف . ولی نه اصلا کاری به کارِ دنیا ندارم. من الان به این کار دارم که چه کنم که حالم خوب شود . چه کنم که از این خلسه بیرون بیایم . من همیشه اعتقاد داشتم( دارم) که بعضی صداها انرژی فوق العاده ای دارند. انرژی که به طرز باورنکردنی می توانند تو را از در ثانیه ای به ابرها ببرند شارژت کنند و برگردانند سر جای اولت طوری که پتانسیل بالقوه ات را تبدیل به بالفعل می کنند. جوری که بشوی خودِ همیشگی ات و حسِ یک آدمِ محکمِ خود شیفته یِ مهربانِ را صاف میگذارند توی بغلت...من الان این
آدم را کم دارم.
+
نوشته شده در
88/12/23ساعت توسط یک زن
| | چه رویای احمقانه ای است اگر تصور کنم که می توانم "برتا" ی بیچاره شکل نگرفته و مجنون را کامل کنم و شکل دهم تا او هم به نوبه ی خود آنچه را می خواهم به من بدهد...ولی من چه می خواهم؟ سوال اصلی این است. من در او دنبال چه می گردم؟چه چیزی کم دارم؟زندگی خوبی ندارم؟به که شکایت کنم که زندگی ام در سراشیبی برگشت ناپذیری افتاده است که دم به دم باریک تر می شود؟ چه کسی زخم بی خوابی ها و وسوسه های خودکشی ام را درک می کند؟ گذشته از اینها آیا من همه ی چیزهایی را که برای خوشبختی یک انسان لازم است ندارم؟ چه کسی مرا دلداری خواهد داد؟
وقتی نیچه گریست- اروین یالوم
|
+
نوشته شده در
88/12/23ساعت توسط یک زن
بنویس "عشق" بخوان " دیوانگی" !!!
+
نوشته شده در
88/12/22ساعت توسط یک زن
بعضی رابطه ها هر کاری که بکنی شکل نمی گیرند پررنگ نمی شوند عمیق نمی شوند دلت می خواهد ولی نمی شود. هی نگاه می کنی که همه چیز عالی ست همه چیز برای برپایی یک رابطه درست و حسابی آماده است افکار و آمالتان مثل هم است دیدگاهتان... تنهاییتان ...دردتان ...اما نمی شود . یک جای کار می لنگد یک جای رابطه ایراد دارد. خوب پرداخت نشده است. درست مثل میوه نرسیده ای که بخواهی به اصرار از درخت جدایش کنی و به ضرب و زور مال تو شود اما کال است انقدر بی خاصیت است که ترجیح می دهی همانجا زیر درخت رهایش کنی . رهایش هم که می کنی می گندد ...می پوسد... می میرد. این دست رابطه هاست که فرم نمی گیرند.. آزارت می دهند عاصی ات می کنند و از بس که دست و پا زدی خسته ات. اما در عوض بعضی رابطه ها انقدر رسیده اند که تا دستت را ببری طرفشان مثل یک هلوی رسیده توی دستت می افتند مشکلی هم ندارند هیچ جای کار هم نمی لنگد هیچی هم ایراد ندارد . ولی یک مشکل اساسی دارند ... سیرابت نمی کنند!
+
نوشته شده در
88/12/17ساعت توسط یک زن
|
تصمیم گرفته بودم برم سر همون کار قبلیم برم سردبیرم رو پیدا کنم بهش بگم شرمندم که یهو رفتم یهو قاط زدم و همه چی رو که با زحمت به دست اورده بودم ول کردم به امان خدا .بهش میگم یادت میاد بین بچه ها از کارم خیلی راضی بودی و همون موقع پیشنهاد کار تو دو تا روزنامه دیگه رو بهم دادی. میگم که حاشیه ها خیلی ازارم دادند ... تو هم با رفتارت با اسیر حاشیه شدنت فراریم دادی. همه اینا تو ذهنم جمع شده بود. تماس که گرفتم باهاش خودشو زد به کوچه علی چپ که یادش نمیاد منو .قرار گذاشت که همدیگرو ببینیم بلکه به خاطرش بیاد.
قرار ما توی دفتر روزنامه بود منشی داشت و برو بیایی و خلاصه شرایطش فرق کرده بود احساس کردم تنها کسی که تو این سالها در جا زده بود من بودم .تو اتاقش که رفتم اولین سوالم این بود یادتون اومد؟
یادش بود از یه دفعه غیب شدنم پرسید از اینکه چه می کنم و کجا هستم و اینکه از فردا بیا سر کارت حتی فرصت نداد توضیح بدم که با این عجله نمی تونم... نمیشه... خیلی کارا داشتم تو دلم از اینهمه توجهش بدون حتی ذره ای سرزنش به خاطر قبل به خودم می بالیدم ... بلند شدم. دو تا گزارش داد که آماده کنم. خداحافظی کردیم .در رو باز کردم که سوالی پرسید از همون حاشیه ها...از همون حرف و حدیثها ...گفت بشین و شروع کرد به توضیح به توجیه. نه عوض نشده بود خودش بود با تمام شیطنت های خاص خودش با همون قیافه همیشه حق به جانبش با همون غرورش...نگاه نافذش ...قشنگ حرف زدنش...
از دفتر روزنامه که بیرون اومدم دیگه پامو اونجا نگذاشتم...دیگه برنگشتم!
+
نوشته شده در
88/12/16ساعت توسط یک زن